تبليغاتX
laughcell


laughcell

in the way

فیزیک می گوید که بدنم از درون دارد من را نا - بود - می کند .

هر چند من به او هی یاد آوری می کنم که بدن من دارد من را نا - هست - می کند .

به هر حال تفاهم حاشیه ی این گفت و گوست .


گر منی  دور ماند از اصل خویش ... باز جوید .. باز جوید .. باز جوید .. و هی باز جوید دیگر ...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:28 توسط a| |

 goes around and around and around


the middle

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 20:22 توسط a| |


از میان اجزای لزج و پیچ در پیچ یک ماده ، الکترون ها به حرکت الزامی خود ادامه می دهند .

این بار اما بی هدف ، سرگردان ؛انگار که قطب های خود را گم کرده باشند . انگار  که دیگر چیزی، کسی – آنچه که همیشه بود - نبود که به آنها بگوید کجا بروند .

***

در جزیره تابستان است و نور بسیار زیاد . جزیره چیزی ندارد جز پوست لطیف شیری که مرز آن از همه جا معلوم است . زیر زوری که خورشید می زند بر پهنای تاریک دریا می درخشد .

چشمانش را که باز کرد ساعت دوازده بود . نور کورش می کرد . آنها را بست . چیزی به خاطر نمی آورد .

 از میان تمامی آنچه یک انسان می توانست بداند تنها مفهومِ گور در ذهنش بود بدون آنکه آن کلمه را بداند . نمی دانست که می تواند بداند یا نه .

نور چنان سر تا پایش را گرفته بور که با تن شیری جزیره همرنگ شد . همه جا سپید بود . انگار همیشه ساعت دوازده بود . بود یا نبود کسی نمی دانست چون زمان هم در نور حل شده بود .

نمی دانست که می تواند بایستد ؛ وگرنه معلوم نبود اگر بر می خواست و پهنای بی موج و بی انتهای آب را می دید چه می کرد .

البته کسی هم نمی دانست که آیا می تواند بایستد یا نه . کسی نمیدانست وجود دارد یا نه .

همین طور که نور نزدیک تر می شد ، جزیره گرمتر می شد بوی بدی می آمد اما کسی نمی دانست آیا او می فهمد که بو می آید یا نه .

***

مرد درهای فلزی و قطور جا سازی شده در دیوار را بست . عزا داران و نزدیکان آهسته ادای احترام کردند . عکس او را که بر روی میزی گذاشته بودند جلوی کوره ی مرده سوزی قرار دادند و پس از آن همه سکوت بود تا که مردم پراکنده شدند .

***

شناور در میان نور؟ چه کسی می داند نور چیست؟ بی وزن و رها در میانه ی یک جا ؟ تا ندانی وزن چیست چه می دانی بی وزنی چیست؟ اصلن می دانی دانستن چیست که اینطور حرف می زنی؟ در جزیره حرفی نیست اما که می داند که حرف چیست؟بدنش پیچ و تاب می خورد اما بدن کدام است و پیچ و تاب چیست؟

 

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 0:47 توسط a| |


part 1


if they gave me the ownership permision
i would definitely press the shutdown button
and no one could even think about rewriting the worlds source code - open source ! or closed ! - .
but now u may enjoye your existance

 

part 2


if i were the owner
i would never ever give any kind of permisions to such a virus like me

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10:47 توسط a| |

دختر لاک قرمز در شب زرشکی زمستانی درس می خواند چشمان قهوه ای در انتظار برف سپیدی که نمی آید و باد صورتی کثیفی که بوزد او را ببرد پیش آن زرد خردلی که نمی آید 

آنکه

قرار نیست

هیچ وقت

بیاید ...

 

پ.ن: هر سال تکرار مکررات (به قول "درمانی" عزیز توضیح واضحات)

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 22:26 توسط a| |

سخت نیست به جنون رسیدن - دور نیست طغیان کردن - بعید نیست زدن و رفتن و شکستن و نابود کردن

اما ماندن -  سرد ماندن - و بی هیچ تلاطمی جلو رفتن -سکوت مطلق -  انگار که هیچ نشد - هیچ نبود - هیچ نخواهد ماند

بعضی چیزها واقعن سخت نیستند

بعضی چیز ها سختند

سخت بودن یعنی هنوز چیزی هست

هنوز چیزی هست!

هنوز چیزی هست؟

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 23:15 توسط a| |

پنجره ها را باز کردم

  خواب بر بال پتو به پرواز آمد

     و زندگی از میان روزنه ی اتاقم

 آرام آرام چهره ی زمین را روشن می کرد

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 5:27 توسط a| |

سخت  ترین سوالی که فکر می کنم از خودم و بقیه می تونم بپرسم

و جواب دادن بهش زجر اوره

اینه که

اگه قبل زندگی می گفتن ببین از نیستی میری اینجا هست می شی با فلان شرایط .. با این زمین - طبیعت ... زندگی می کنی بعد هم می میری دو باره نیست میشی و هیچ

حاضری یا نه؟

چی می گفتی؟

 

اکثر جوابایی که گرفتم یک " نه " سریع - مستقیم و بی فکر بود + یک " آره خوب شاید" بعد از یه کم فکر و بحث !

 

البته سوال احتمالن اساسن غلطه

ینی ما همه به این سوال جواب بله دادیم؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 22:17 توسط a| |

         چند می گویی

 چه قیل و قال می جویی

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 8:21 توسط a| |

امروزه خورشید تقریبن نیمی از عمرش گذشته

می گیریم تا سه میلیارد سال دیگر زمین دوام بیاورد و انسان خودش و زمینش را به باد ندهد(موجودیت انسانِ هوشمند یک هزارم عمر زمین است)

اصلن که می داند تا ان موقع آدمی برود یک گوشه ای کنار همین تابلوی تاریخیِ سیاهِ سوراخِ سوراخ ، یک گردالوی آبی دیگر برای خودش پیدا کند ؛

می خواهم بدانم خورشید که بترکد و کوه ها و آبها و خاک ها یکی شوند و پودر شوند و قیامت شود

آنجا هم پیامبری می روید همین ها را بگوید؟


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 16:51 توسط a| |


Design By : Night Skin